تبليغاتX
آوانگارد
نوشته های آیدین مسنن در زمینه ادبیات و فرهنگ

  

همیشه  وقتی از دالان تاریک مادر بزرگ رد می شدم.چشمهایم را می بستم و یا به آن سوی  روشن دالان خیره می شدم.گامهایم را بلند می گذاشتم و بلند با کسی یا خیالی صحبت می کردم اینطور با پژواک قشنگ صداها ترس از تنهایی  فراموشم می شد این طوری حضور کلمات برایم حضور اشیاء و اشخاص بود.کسی می شنید که دارم عبور می کنم.کسی احساسم می کرد و من بودنم رایقین می نمودم وامیدواری ام را به روشنایی .حالا هم تکرار همان است این بار در تاریکی تنهایی هایم می نویسم تا امیدوارانه بوده باشم.

نوشته شده توسط آیدین مسنن در ساعت 19:33 | لینک  |