یکشنبه نوزدهم آذر 1385
همیشه وقتی از دالان تاریک مادر بزرگ رد می شدم.چشمهایم را می بستم و یا به آن سوی روشن دالان خیره می شدم.گامهایم را بلند می گذاشتم و بلند با کسی یا خیالی صحبت می کردم اینطور با پژواک قشنگ صداها ترس از تنهایی فراموشم می شد این طوری حضور کلمات برایم حضور اشیاء و اشخاص بود.کسی می شنید که دارم عبور می کنم.کسی احساسم می کرد و من بودنم رایقین می نمودم وامیدواری ام را به روشنایی .حالا هم تکرار همان است این بار در تاریکی تنهایی هایم می نویسم تا امیدوارانه بوده باشم.
نوشته شده توسط آیدین مسنن در ساعت 19:33 | لینک
|
جمعه دهم آذر 1385
دیر زمانی می شد که نقاشی و متن وبلاگ را تغییر نداده بودم.دلیل چندانی هم نداشت لزومی نمی دیدم ولی کم کم لزومش هم احساس شد./تقدیمنامه قسمت اول شعر سرزمین بی حاصل (تی.اس.الیوت)را با یاد دوست عزیزم محمود وخوشیها و لذتهای مشترکمان قرار دادم.
نوشته شده توسط آیدین مسنن در ساعت 20:6 | لینک
|