در این دنیا تنها بودن انسان بودن است*
باید همین کار را کرد.خارج شدن از این گود نکبت، به تنهایی خود پناه بردن، دور از دست کرمهای آسکاریس، دور از دزدان نام و شهرت جزیره ای دست و پا کردن و در آن پنهان شدن،رها شدن. نمی خواهم محکوم کنم و محکوم می کنم.خسته شده ام ازاین بنگاه های معاملات حاشیه، از این خوره های روح،بگذار من را فراموش کنند.من را با همه خودم.راستی این حرف سارتر نبود؟!"گور پدر همه".
متن بالا را دوماه میشود در تردید و تعلیق پست شدن نگه داشته ام.این روزها به تنهایی فکر میکنم .همان تنهایی لوکاچی که طعنه لوکاچ به سوسیالیستها بود "رهایی اسم جمع نیست و همواره مفرد است".سرنوشت تراژیک امثال من هم اینست: به تنهایی ها شوریدن ،تنهایی ها را کنار زدن و دوباره تنها شدن.

دست کاری یک فرد یا افرادی در این وبلاگ ـحذف مطالب از آرشیو و پست کردن مطلبی که حاوی فحشبه تمام ابناء بشر و مخاطبین این وبلاگ بود_ _ تنها حسنی که داشت،این بود که کم کاریدر وبلاگم را معنی داد.شاید اگر بیشتر از این روی وبلاگ وقت گذاشتهبودم و اینگونه به یغما می رفت حالا وضع برای من طوری دیگر بود.
حتی اگر دزدیده باشی به دقت
"زندگی چشمهی لذٌت است.امٌا آنجا که فرومایه نیز آب مینوشد،چاهها همه زهر آگیناند"*
کسی که همه چیز در نظرش بازی حقیریست برای فضیلتی نابوده، روزی به این نکته که، سخیف مهرهای بوده در جمع پر اشتهای بازی بزرگان، پیخواهد برد.این بازی آن روزی تلخ خواهدبود برای او،که بداند برای کدام شرطی این چنین قمار باختهاست؟!. همه چیز به راحتی به سخره گرفتهمیشود همچون بازی با دم شیربرای کودکی که نادانی پرده بر ترسش کشیده. کسی که همه رابه بازی میگیرد خود را وارد بازیای کرده است که سر دیگرش اوست(وخود به بازی گرفته میشود). نمیشود نه بیخوابی کشید و نه جنون و عرق ریزان روح و ادعای خط سوم کرد.این رمٌالان هنر عصرمن که وسیله برایشان هدف را توجیه میکند، برای ادبیات چه خوابها که ندیدهاند.ادبیات مارپلٌهای است که زمانی با فال تاسی، نیش نزول بوده برایشان،زمانی نوش صعود.این دسته برای ظهور چهرهشان برصفحههای زرد و بدست آوردن خرده جایگاهی در ذهن تاریخ ادبیات(که اولین و آخرین هدفشان است)چه خطرها که نمیکنند. تعریف جدید هنراین ادیبانمیانمایه تنازع برای بقا ونیزبرای کسب نام و شهرت است. اینان که گاهیهم جام شوکران به افلاطون خوراندهاند!!!! میتوانند توارد و دزدی و تاثیر و برداشت و حاشیه سازی و نقد و توطئه و زیباییشناسی را یکجا به خوردتان دهند.بسیاری در این مملکت( فرزند زمانه یا موسفید،فرقی نمی کند) کمر همت به زوال اخلاق و تعهد بسته اند.گویی که همه کژیها از دامان این دو برخاسته است.نشخوارکنندگان ناقص تفکرات تاناکورایی فقط خط زدن را آموخته اند. چون جاهلان و لمپنها شهوت شکستن دارند.افتخار نابود کردن دارند بی آنکه خبر از زایش تفکری نو بدهند،که این عرصه جولانگاه هرزه گردی عدهای بوزینه شده است .آنجایی هم که دیگراسمشان کفاف علمشان رانمی دهد،به نئولوگیسم بیخاصیت ومضحک دست میبرند(شعرآستان،فایبرگلاس،فراغزل یا...).اما ادبیات در جایی دیگر زندگی اش را دارد آنجایی که فرومایگان را جایی نیست.
بعدالتحریر:
حالا تو همشهری عزیز:اینکه تو ترجمهای از شخصی به نام زری اصفهانی دزدیده باشی یا نه بماند.اینکه در این مدت در مورد همایش شاعران و دیگر قضایا شریک دزد و رفیق قافله بودی بماند.اینکه سالهاست لبخند بر لب همیشه تیر از تاریکی حواله میکردی بماند.اینکه لیست کارهای گندت در مورد خودم و دیگران مثنوی هفتادمن میشود بماند. سر حرفم با توست که سوراخ دعا را گم کردهای.دوستی باورش نمیشد فکر نمیکرد تو اینهمه بیفکر و خل باشی که تیشه به ریشه خود بزنی همان دوستی که وقتی شعری خواند که تک جمله ائروتیک داشت توی جمع یقه جر میدادی در حالی که به وقتش وبلاگت به همین نام پربود.همیشه مخالف کارهایت بودهام ولی منکر مرحوم استعدادت هم نبودهام نخواستم که موضع بگیرم که فردا بگویند چشم ندارند همدیگر را ببینند.شما را با دنیای کذایی ادبیاتتان تنها گذاشتم تا کارهایتان را بی دردسر انجام دهید.گند زدی همشهری گند. حتی اگرماجرای ترجمهها راست هم نباشد این کاسه داغتر از آش شدنها این توطئهچینیها ونیرنگها،این بازی بازی کردنها ،جایی کار دستت میداد. من حال و حوصله قضاوت ندارم و برایم مهم نیستی.نگران آن پسوند بعد از فامیلت هستم و این که چند ساعت وقتم به خاطرت صرف شد.و آخر اینکه اگر اینکار را کردهای(که امیدوارم نکرده باشی) باید میدانستی که یک روز ممکن بود اینچنین بشود حتی اگر دزدیده باشی به دقت.
*چنین گفت زرتشت...نیچه،
