از یک جمله خبری شروع می کنم.بعد جمله خبری دیگر و بعد قصه و بعد هم قصه و بعد همه آنها را به بی بیرحمانه ترین شکل هجو می کنم.به بی راهه ای می برمشان به جایی که بشود به همه چیز خندید.ممکن است کافه باشم یا جای دیگری.حتما سیگاری روشن کرده ام.چند نفر کنارم هستند..می توانی بگویی طنز می توانی اسم دیگری بگذاری ولی این روزها همین تنها راه حل من برای فرار کردن از جهنم خودم است. بعد آخرین مرحله حمله انتحاری به خودم است.خودم را در وسط قائله تنها می بینم
و اینک این منم سوژه ای در تیر رس....
ادامه مطلب
این روزها از کلمه بهت بهت زده نمی شویم ازصفت مظلوم بیزاریم.کلمه ایران را می شنویم مو بر تنمان سیخ می شود.تنهایی؟فراموشمان شده.این روزها این روزهااین روزها را فراموش نخواهیم کرد روزهایی که تا لبی خشک شد آبی بود لبخندی بود رفاقتی بود.
با یاد غلامحسین ساعدی:
سیصد گل سرخ یک گلش نصرانی
مارا ز سر بریده می ترسانی
گر ما ز سر بریده می ترسیدیم
در مجلس عاشقان نمی رقصیدیم
یادداشتی درباره مطلبی پیرامون شعرهای صالح عطایی

در تاریخ شنبه سوم اسفند۸۷ یک نسخه از شماره اردیبهشت ۱۳۸۷ «بیرلیک»(نشریه دانشجویی دانشگاه علامه طباطبایی) توسط مدیر آن نشریه در اختیار بنده قرار گرفت. مطالبی که در زیر میخوانید نقدی است بر نوشتهای که در آن نشریه توسط شخصی به نام « بولود مرادی» بر آثار «صالح عطایی» نوشته شده؛ علاوهبراین جوابی است بر کلیه نقدهایی که در آن مقاله از آنها یاد شده. با تمام اصراری که به وارد نشدن به این بحثها در خود حس میکردم این بار علاقهمند شدهام به نوشتن نقدی بر نوشتههای به ظاهر نقد این سالها:
ادامه مطلب

كوسه ها در دريا گربه ها در خيابانند.كسي كه در كشتي مي ميرد به دريا مي افكنند كسي هم كه در خشكي بميرد از ارتفاع به زمين ول ميكنند پنجره را باز كرديم و ماهي مرده را پرتاب كرديم.باشد كه قبول باشد اين قرباني ما،كوسههاي خيابان،گربهها.
. . . . .
من تورو دوست دارم ولي حرف نزن وقتي حرف ميزني هزار نفر تو گوشم كف ميزنن.
آیدین مسنن

دل مَرغ/"ايلهان برک"
َمَرغي بود كه ساكت و بي سر و صدا زندگي مي كرد
در آناتولي ميانه،
قبل از قحطي.
از كوچكترين چيزي به هيجان ميآمد
از پرواز يك پرنده به سوي رود سرخ مثلا،
همچون رسيدن آب به ريشه اش
خوشحال ميشد.
دنيا را ميگفت دنيا را
با هيچ چيز عوض نمي كنم.
حالا نمي خواهد زندگي كند.
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
تيك/"ايلهان برگ"
مي گويد
مرگ
تيك
ترجمه:آيدين مسنن
دارايي من
يك كتابخانه با كتابهایش
يك قاب عكس از كسي كه نام نمي برم
يك عدد دفترچه يادداشت
يك عدد جا عودي با ستاره و هلال برنجي
چند شاخه عود ليمو و كانابيس
كيسه خواب آمريكايي يادگار پدرم
قلاب ماهيگيري
يك عدد سيگار پيچ و كيسه توتون
يك عدد كيف كولي
يك تابلو نقاشي از گوستاو كيليمت
مداد تراش چوبي
جا مدادي با چند مداد و خودكار رنگي
يك عدد كامپيوتر ميانسال
دفترچه هاي خاطراتم
سه نفر عروسك
يك تخته گليم با طرح سيواستيكا در حاشيه
يك عدد موبايل
يك ميز بيضي بزرگ
زير دستي چوبي با گيره فلزي
يك آينه سنگي با قاب چوبي
ريش تراش آلماني
قارمان كوچك قديمي دست ساز عاج نشان
چراق قوه دستي روسي
ساعت سواچ ag 1997
آرشيو تيپ و سي دي موسيقي كلاسك و جاز
آرشيو فيلم
يك آلبوم عكس
آلبوم تمبر قديمي
يك دوربين ميني دي وي پاناسونيك
يك شمعدان با چند شمع قد و نيم قد
يك پرينتر رنگي قديمي كانون
يك عدد پيپ از چوب بلوط
عينك دودي خلباني ري بن
عينك طبي بدون فرم گرد دست ساز
جعبه ابزار كوچك
يك بطري بغلي ويسكي
تابلو قاب چوبي كوچك از بكت و ماركس
يك تخت خواب چوبي
چند دست كت شلوار و كراوات
چند دست لباس اسپورت
چراغ مطاله فلزي قديمي
مدتهاست که اهسته آهسته کار ترجمه را پیش می برم.همزمان از چند شاعر مختلف شروع كرده ام شعر ها را مي خوانم و بر اساس سليقه خاصي كه در نظر دارم شعر ها را براي ترجمه نهايي انتخاب مي كنم.و اما اين چند ترجمه کوچک پيش از موعد را به پيشنهاد دوست خوبم آمنه شیرافکن در وبلاگ قرار ميدهم.
اوزدمير آصف(۱۹۲۳-۱۹۸۱):

"شهاب"
اما من بيشترين چيز را
در كوتاهترين زمان برايت گفتم...
تنها به تو.
.....................
"قطعنامه"
ما مردگان جنگيم
و از اين به بعد
در برابر هم نيستيم
اعلام مي كنيم.
........................
"مهمان سرا"
وقتی آمدی گریه کرده بودی
برای آنجا
بدان،بروی هم گریه خواهی کرد
برای اینجا......
......................
Incognito""
وقتی میبینمت
در یک آن میگذرد از سرمان
یک فکر.....
مثل یک دیوار از میانمان.
يك روز گرگور زامزا از خوابي آشفته بيدار شد و فهميد كه در تخت خوابش به حشره اي عظيم بدل شده است.
مسخ/فرانتس كافكا
چند روز پيش وقتي كه از خواب بيدار شدم در تخت خود را نيافتم .درست در اوج نااميدي و اندوه ماه هاي اخير بودم.در بلند ترين مكان . درست آنجايي ايستاده بودم كه ميشود نشد ها را و نرسیده های از سرگذشته را با همه زشتيهايش ديد."راه گريزي نداري واز افق چيزي جز تاريكي به چشم نمي رسد و اينگونه بود كه مرگ چون افقي بود كه در مقابل خود می بینی" هر گونه تلاشي براي توجيه گذشته و آينده اندوهت را ژرف تر مي كند آنچنان وسواسي كه تهي مي كند اطرافت را و خالي از هرچه هستت مي كند
همين زمان كلماتي به واقع زميني تر از هر آنچه بر ابراهيم اسماعيل را پاينده كرد بند بندت را لرزاند.كلماتي به واقع ملموس تر از هر آنچه استحمارِ تخيلِ درمانده ناچار به پذيرش آن است.بي آنكه انتظارش را داشته باشی وارد می شود و هر آنچه ساحل را آلوده بود در خود می بلعد و میرود
زيبا ترين دريا
آنست كه هنوز نرفته ايم
زيباترين كودك
هنوز بزرگ نشده است
زيباترين روزهايمان
آنست كه
هنوززندگي نكرده ايم
و زيباترين كلامي كه
مي خواستم بگويمت
كلامِي است كه نگفته ام هنوز

"Saat 4 yoksun
Nazim hikmet
saat dört yoksun
saat beş, yok
altı, yedi, ertesi gün
daha ertesi
ve belki kimbilir...
(...)
kitap okurum
içinde sen varsın
şarkı dinlerim
içinde sen
oturdum ekmeğimi yerim
karşımda sen oturursun
çalışırım,
karşımda sen
(...)
en güzel deniz,
henüz gidilmemiş olandır
en güzel çocuk
henüz büyümedi
en güzel günlerimiz
henüz yaşamadıklarımız
ve sana söylemek istediğim
en güzel söz
henüz söylememiş olduğum sözdür
o şimdi ne yapıyor?
şu anda şimdi, şimdi, şimdi
evde mi, sokakta mı?
çalışıyor mu, uzanmış mı, ayakta mı?
kolunu kaldırmış olabilir mi, hey gülüm
beyaz kalın bileğini nasıl da çırçıplak eder bu hareketi
o şimdi ne yapıyor
şu anda şimdi, şimdi, şimdi
belki dizinde bir kedi yavrusu var, okşuyor
(...)
belki de yürüyordur, adımını atmak üzeredir
her kara günümde onu bana
tıpış tıpış getiren sevgili
canımın içi ayaklar
ve ne düşünüyor, beni mi?
yoksa ne bileyim
fasulyenin neden
bir türlü pişmediğini mi?
yahut insanların çoğunun neden böyle
bedbaht olduğunu mu?
o şimdi ne düşünüyor
şu anda şimdi, şimdi
(...)
saat dört yoksun
saat beş, yok
altı, yedi, ertesi gün
daha ertesi
ve belki kimbilir
همیشه وقتی از دالان تاریک مادر بزرگ رد می شدم.چشمهایم را می بستم و یا به آن سوی روشن دالان خیره می شدم.گامهایم را بلند می گذاشتم و بلند با کسی یا خیالی صحبت می کردم اینطور با پژواک قشنگ صداها ترس از تنهایی فراموشم می شد این طوری حضور کلمات برایم حضور اشیاء و اشخاص بود.کسی می شنید که دارم عبور می کنم.کسی احساسم می کرد و من بودنم رایقین می نمودم وامیدواری ام را به روشنایی .حالا هم تکرار همان است این بار در تاریکی تنهایی هایم می نویسم تا امیدوارانه بوده باشم.
