تبليغاتX
آوانگارد
نوشته های آیدین مسنن در زمینه ادبیات و فرهنگ

امروز شاهد صحنه هایی بودم که هیچ وقت فراموششان نخواهم کرد امروز روزی بود که سرها و پوتین ها در انقلاب در مقابل هم بودند.مثل همه این روزها کسی آخی نگفت مجالی برای اشکی نبود.انا للاه اینجا انقلاب است و تو سیاه پوشیده ای....

این روزها از کلمه  بهت بهت زده نمی شویم ازصفت مظلوم بیزاریم.کلمه ایران را می شنویم مو بر تنمان سیخ می شود.تنهایی؟فراموشمان شده.این روزها این روزهااین روزها را فراموش نخواهیم کرد روزهایی که تا لبی خشک شد آبی بود لبخندی بود رفاقتی بود.

نوشته شده توسط آیدین مسنن در ساعت 2:2 | لینک  | 

 

با یاد غلامحسین ساعدی:

سیصد گل سرخ یک گلش نصرانی

مارا ز سر بریده می ترسانی

گر ما ز سر بریده می ترسیدیم

در مجلس عاشقان نمی رقصیدیم

 

نوشته شده توسط آیدین مسنن در ساعت 1:54 | لینک  | 

 

    شاید دیگر اشتباه نکنی/ آیدین مسنن

   یادداشتی درباره مطلبی پیرامون شعرهای صالح عطایی

             نقاشی از فرانسیس بیکن

در تاریخ شنبه سوم اسفند۸۷ یک نسخه از شماره اردیبهشت ۱۳۸۷ «بیرلیک»(نشریه دانشجویی دانشگاه علامه طباطبایی) توسط مدیر آن نشریه در اختیار بنده قرار گرفت. مطالبی که در زیر می‌خوانید نقدی است بر نوشته‌ای که در آن نشریه توسط شخصی به نام « بولود مرادی» بر آثار «صالح عطایی» نوشته شده؛ علاوه‌براین جوابی است بر کلیه نقد‌هایی که در آن مقاله از آنها یاد شده. با تمام اصراری که به وارد نشدن به این بحث‌ها در خود حس می‌کردم این بار علاقه‌مند شده‌ام به نوشتن نقدی بر نوشته‌های به ظاهر نقد این سال‌ها:

۱- صالح عطایی نویسنده متنی است که بی‌گمان آن را می‌توان از جدی‌ترین کارهایی برشمرد که در ادبیات آذری نوشته شده. از شعر او گرفته تا رمان و داستان‌های کوتاهش را می‌توان در زمره آثار مدرن ادبیات ایران بررسی کرد. در این سال‌ها نقدی که در خور یک اثر خوب نوشته شود را درباره آثار عطایی ندیدیم؛ نقدی که جدای از منفی یا مثبت بودنش بتواند سازنده یک فضای گفتگو  در مورد آثار هنری در زبانی(منظورم آذری است) بشود که متون ادبی مدرن و رمان‌هایش در ایران به اندازه انگشتان یک دست هم نرسیده است. شاید اگر صالح را نمیشناختم زودتر از اینها اقدام به نوشتن این نقد می‌کردم. ولی منتظر بازخورد جامعه هنری ترک زبان به آثار او بودم. شاید می‌خواستم آینده ادبی خودم را نیز در چنین وضعیتی محکی زده باشم. شاید هم از وارد شدن به میدان حاشیه‌پردازی‌ها و دسته‌بندی‌های معمول می‌ترسیدم، ولی آنچه برایم در همه این سال‌ها مهم بوده این  که صالح عطایی به یک دلیل بسیار مهم در زمره کسانی بود که در هم نسلان من رغبت نوشتن و خواندن ادبیات به زمان مادری را افزون کرد: ماهیت سرکش و آوانگارد آثار او که با وجهه مدرن نوشته‌هایش اشتیاق نفس کشیدن در این ادبیات را برایمان بیشتر کرد. شاید این نقد در تاثیر هراسی نوشته شد، هراسی که با وجود افکار مرتجع حضرات، بی‌گمان چون تقدیر و سرنوشتی از این دست در انتظار همه مان خواهد بود.

۲- سخت است نوشتن در جامعه‌ای که منقد دانشگاهی آن هنوز تفاوت زبان ادبی را با ناموس و عرق ملی نمی‌داند و سخت است نوشتن، چه برای صالح عطایی و چه برای دیگر دوستانی که همه این سالها نوشته‌اند، البته نه برای پاسخ به عقده‌های نژادی-زبانی خود. نوشته‌اند، نه در جهت روانرنجوری شیفتگی نژادی. نوشته‌اند، نه برای عرض اندام در برابر زبان مسلط. نوشته‌اند، نه برای اینکه به زبان مادری خود تسلط داشته‌اند. نوشته اند، نه در موازات بلاهت شیزوفرن تغییر مرزها. سخت است واقعا سخت است که خود را به این همه کثافات مفتخر نکنی و رسانه ای هم داشته باشی. ادبیات ترکی در این همه سال با تخطئه و توطئه  ای همراه است. سانسور از جانب کسانی که هنوز همانجایی ایستاده‌اند که ۷۰سال پیش پدران معنوی‌شان ایستاده بودند. از جانب شکست‌خوردگان فرهنگی که ادبیات، تنها نقطه امن دگرآزاری ایدئولوژیکشان شده است. چطور می‌شود با کتاب‌سازی و آنتولوژی اسمی(بخوانید کشکول) فرهنگ‌سازی کرد؟ حتما با جایزه‌های ادبی‌ای که دست کمی از خیمه‌شب‌بازی‌هایی ندارد که صاحبانشان نیز جزئی از یک خیمه‌شب‌بازی بزرگترند؟! نوشته‌هایی که به بازتولید همان نسخه های ادبی از پیش‌آماده می‌پردازند و چون حیوان دست‌آموز خانگی جایزه‌شان را با چاپ کتابی از صاحبشان می‌گیرند و چون موش‌ها هر سال در مقیاس وسیعی زاد و ولد می‌کنند و در مخیله تنگ اذهان پوسیده، عمرشان به خوانش کاملی هم نمی‌رسد. چه اسم‌ها که در این کتاب‌ها و نشریات، حتی نامی از آنها برده نمی‌شود و آن هنگام که توان حذف نمی‌یابند با دم‌دستی‌ترین افکار به پیکار متنی می‌روند که  نمی‌توانند جز اغلاط چاپی و غلط‌های انشایی چیزی از متنش درک کنند. نوشته آقای مرادی دروغی بزرگ در پس ظاهر آراسته خود دارد و من تمام سعی خود را برای نشان دادن آن خواهم کرد و این ممکن نخواهد بود به جز آنکه همراهی‌ام کنی تو خواننده من:

(۱) !YOU!HYPOCRITE LECTEUR!-MON SEMBALABLE-MON FRERE

۳- هر نوشته‌ای که با قد و قواره نقد علمی پای در میدان نقد می‌گذارد و شروع به تجزیه و ترکیب معلومات ذهنی خود در مورد پدیده‌ای می‌کند و حکم کلی ارائه می‌دهد، بایستی سه شرط را در مورد حکم کلی‌اش داشته باشد. علم به قضیه یعنی باور صادق موجه. مثلا: «هر ایرانی آسیایی است» در منطق، حالت یک حکم کلی را به صورت «هر الف ب است» نشان می‌دهد و اما سه شرط: اول اینکه شخص  نسبت به آن قضیه باور داشته باشد. فقدان باور به قضیه در حکم پذیرش نقیض آن است. دوم اینکه قضیه صادق باشد. اینکه «علی پرنده است» صدق ندارد و اعتقاد به آن جهل مرکب است. و در آخر اینکه شخص توجیه و دلیل خاصی نسبت به قضیه داشته باشد. اینکه شخصی حدس درستی درباره کسی بزند و اتفاقاً آن حدس درست از آب دربیاید چون دلیل و برهان موجهی نسبت به آن ندارد پس قضیه منتفی است. در نهایت هر حکمی دارای استدلال است. استدلال را اگر به یک ساختمان تشبیه کنیم این ساختمان علاوه بر اینکه مواد اولیه آن باید سالم و مرتبط و مناسب آن استدلال باشد(مثالا با پنبه نمی‌شود ساختمان ساخت) بایستی نقشه و اصول درستی را نیز دارا باشد. [۲]

«زبان ترکی آذری دارای زبان معیاریست. صالح عطایی در شعر و نثر خود از این زبان معیار تخطی کرده است یا آن را رعایت نکرده است یا منحرف شده است؛ پس صالح عطایی زبان نمی‌داند.» این استدلال در وحله اول به خاطر نادرستی مقدمات آن نامعتبر است و نتیجه‌اش نادرست.

نوسنده محترم با تمام توان خود بر این حماقت پافشاری می‌کنند که «ادبیات کورتاریجی‌دیر. اقلیت ادبیاتی بیر  -بیزی-بیر توپلومو-قوروماق ایسته‌دییندن اوترو بیزدن یازیر و بیزجه دوشونور.» یعنی: «ادبیات نجات‌دهنده است. ادبیات به خاطر نگاهبانی از ما و اجتماع، از ما می‌نویسد و مثل ما فکر می‌کند». می‌بینید که منتقد عالیقدر ما شاهکار می‌کند.(نقل به عین بدون شرح!) «اقلیت ادبیاتی نین ایچینده‌کی هر شئی اجتماعی دیر» و و و..

به زعم ایشان صالح عطایی به خاطر به بلوغ نرسیدن زبان ترکی آذری از راه بدر شده و این یعنی بین صورت زبان به عنوان «حمال» و «بار» آن در نقش معنا معلق ایستاده و تعادلی ندارند(عین تعبیر منتقد بدون شرح!)

ادبیات مبتنی بر ارتباط است. وقتی نویسنده‌ای می‌نویسد درون نظامی آشنا برای خوانندگان خود می‌نویسد. وقتی عطایی می‌نویسد به زبانی نوشته است که من نوعی بخوانم و با آن ارتباط برقرار کنم. چه کار بیهوده و عبثی می‌شود نوشتن به زبانی که تنها و تنها نویسنده از محتوای آن باخبر است. چنین چیزی امری محال و به دور از منطق است. زبان معیار یک زبان را گنجینه واژگان آن ملت می‌سازد و گنجینه واژگان یک قوم را تاریخ و ادبیات آن ملت؛  خویشاوندی او با ادبیات و زبان‌های دیگر می‌سازد و این زبانی نیست جز زبانی که یک ملت با آن صحبت و بوسیله ٱن با یکدیگر ارتباط برقرار می  کنند. به این زبان در زبان‌شناسی زبان هنجار و یا خودکار گفته ‌می‌شود. نمی‌شود امکانات زبان منطقه خاصی را با استدلال اتحاد زبانی نادیده گرفت. به قول منتقد محترم هنوز این زبان در حال شکل‌گیری است. بلاهت بزرگی است که نسخه‌ای برای آینده یک ملت بپیچی. پس با تمام این قضایا راه استدلال را بر خود می‌بندیم اگر به این نکته توجه نکنیم که خواننده ترک زبان ایرانی در نهایت می‌‌تواند با متن عطایی ارتباط برقرار کند؛ همانطور که خواننده فارسی زبان می‌تواند با آثار صادق چوبک و احمد محمود و دولت آبادی ارتباط برقرار کند.

زبانشناسان، زبان ادبی  به خصوص شعر را در گذر از زبان هنجار و خودکار می‌دانند. نوعی قاعده‌کاهی که انواع آن را می‌توان در زبان ادبی پیدا کرد. «سوسور» در تبیین مسئله نقش‌های زبانی خود از مثالی استفاده می کند که برای آشکار شدن هر چه  بیشتر زبان خودکار در ارتباط با قاعده‌کاهی زبان ادبی کمکمان می‌کند. سوسور بازی شطرنج را مثال می‌زند. در بازی شطرنج جنس مهره‌ها و یا شکل‌شان در روند بازی تاثیر نمی‌گذارد؛ تنها کافییست که در بازی بین مهره‌ها و شکل‌شان فرقی قائل شویم. اگر مهره‌ای نباشد می‌شود چیزی دیگر(مثلا فندک) را به جای آن قرار دهیم به شرطی که همان نقش مهره گم شده را برای آن در نظر بگیریم. حال اگر نقشی به جز نقش گفته شده برای مهره قائل شویم مثلا گل سرخی به جای آن قرار دهیم که ضمن آن علاقه خود را به طرف مقابل نشان دهیم همه اینها درون نظام شطرنج رخ می‌دهد و خللی بر بازی وارد نمی‌شود. اینجا برای توضیح زبان ادبی قضیه «خودکاری» و«برجسته‌سازی» را بیان می‌کنم که بر اثر آن زبان خودکار به زبان ادبی تبدیل می‌شود و قاعده‌کاهی و قاعده‌افزایی زیر مجموعه‌ای از آن محسوب می‌شوند. در قاعده‌کاهی شاعر با کاهیدن از قواعدی که در زبان خودکار به کار می‌روند شعر خود را پدید می‌آورد.[۳]

«لیچ»[۴] در شناسایی انواع قاعده‌کاهی به قاعده‌کاهی آوایی، نحوی، گویشی، زمانی، سبکی، نوشتاری، واژگانی و معنایی اشاره می‌کند که در اکثر این هنجارگریزی‌ها گزینش از روی محور جانشینی انجام گرفته و در محور همنشینی قرار داده می‌شود.(اشاره به جایگزینی گل سرخ به جای مهره). آنچه در اینجا مورد توجه ماست قاعده‌کاهی نحوی و گویشی است که در مورد مسئله مورد مناقشه  تعیین کننده است. به اعتقاد لیچ شاعر می‌تواند با نادیده گرفتن قواعد نحوی حاکم بر زبان خودکار نیز به شعرآفرینی بپردازد و نیز می‌تواند ساخت‌ها یا واژگانی را از گویشی دیگر غیر از زبان هنجار وارد شعر کند؛ در این مورد نمونه وطنی آن نیما می‌باشد که واژگان متداول در گویش مازندرانی را در شعر خود استفاده کرده است. پیداست که لیچ پا را فراتر قرار داده است زیرا در شناخت ارزش و کارکرد هریک از این قاعده‌کاهی‌ها مرز مشخصی وجود ندارد؛ ولی می‌توان با اشاره به نظر سوسور که هر یک از اینها باید درون نظام زبان رخ دهد و نیز توجه به اینکه هر یک از این قاعده‌کاهی‌ها باید حاوی معنای ضمنی برای شعر باشند مثال‌های بسیاری را از شعر عطایی ذکر کرد.

عطایی در شعر خود دکلاماسیون طبیعی کلمات را به هم می‌زند و همه تلاش عطایی در بحث زبان ارائه امکانات زبانی به شعری است که از فرط تکرار به سطوح آمده. همه کار عطایی گذشتن از نورم‌های گذشته  و مسلط  و رسیدن به نورم شخصی و فردی است. بله! شعر عطایی از همه آنچه من اعتیاد ذهن مفلوج میراث‌خوار می‌نامم تخطی کرده و درست از همین جاست که او از خیل سپاه شاعران معناگرای آذربایجانی متفاوت می‌شود. چندنحوی، چندشکلی و چندزبانی کردن زبان همه در کلیت شعر معنای خود را می‌یابد. همه ارجاع شعر عطایی به خود شعر است، نمی‌شود شعر را مثله کرد و از آن غلط دستوری گرفت. شعر را در بافت آن باید برسی کرد. منتقد محترم تمام مواضع خود را در باب شعر به صراحت بیان نکرده است، ولی می‌توان با نتیجه‌گیری و نمونه‌های عرضه شده توسط او برای تشریح یک شعر مدرن، به این نتیجه رسید که هیچ درک روشنی از هنر مدرن و نیزعادتی به خواندن و فهم آن ندارد.

در اینجا درباره رابطه هنر و اجتماع صحبت و تعاریف نامشخص و پا در هوایی که منتقد محترم ارائه می‌کند را بررسی خواهم کرد. بی‌شک آنچه مهم است خودبسندگی و اتونومیک بودن هر اثر هنریست. مدرنیسم مخالف تحمیل فراروایت‌ها به شعر است. شعر باید خارج از مرزهای اجتماع خود، فضا برای حرکت داشته باشد و در مسیر خود بر موضع هنری خود ایستادگی می کند. شعر راستین منطق درونی خود را داراست و ماهیت وجودش را فراتر از انتقال معنی و پیام و در تاثیر زیباشناختی می‌یابد. آنچه که از آن انتظار اتحاد ملت و زبان واحد دارید شعر نیست، رسانه رسمی است. اگر با مفهوم«موناد» «لایبنیتس» درصدد تبیین این موضوع برآییم اثر هنری، اجتماع و امور کلی را درون خود و از طریق جزئیات باز تولید می‌کند. بنا به تبیین «لایبنیتس» واقعیت از اجزای مستقلی به نام موناد تشکیل شده. مونادها چون بسته‌های کوچک دربسته راهی به بیرون ندارند و اجتماع و امر کلی نیز راهی به درون آن ندارد. هیچ ارتباطی در این میان وجود ندارد؛ بلکه کلیت امر عام و کلی توسط امور جزئی و خاص درون موناد(اثر) بازتولید می‌شود. هیچ چیز بیرونی به درون اثر نفوذ نمی کند؛ بلکه ساختار جهان بیرون اثر هنری به صورت غیرمستقیم درونی اثر می‌شود. من مثالی را می‌زنم که به نظرم در توضیح موناد و مسئله اثر هنری و جهان واقعی رساتر باشد. مونادها چون جعبه سیاه هواپیما عمل می‌کنند. ما از بطن واقعیت چیزی جز چند کلمه جزئی از یک اتفاق عظیم نمی‌دانیم. این همان اتفاق نیست بلکه جزئی است درون یک سقوط عظیم که در آخرین لحظات سقوط توسط خلبان بر زبان جاری شده است. این کلمات توان باز روایت این سقوط را در جهان بیرون ندارند جز لمحه‌ای از یک سقوط  و ثبت صدایی از دست رفته. از اینجا می‌توانم نتیجه بگیرم با قوانین دنیای عرضه و تقاضا، منافع و مواضع، نمی‌شود سراغ شعر رفت. هرگونه انتظار از شعر با ذات مردد و گریزپای شعر منافات دارد.

به ندرت می‌توانی حال مرا بفهمی
به ندرت می‌توانم حال تو را بفهمم
فقط آنگاه که در لجن دیدار کنیم
می‌توانیم  بی‌درنگ حال یکدیگر را دریابیم[۵]

نمی‌دانم منتقد محترم با ارائه مقوله‌ای به نام «ادبیات اقلیت» درصدد بیان چه چیزی‌ست؟ ولی بارها دیده‌ایم نویسنده‌های عقب‌مانده وطنی با ارائه چنین تقسیم‌هایی و کوچک کردن دایره عظیم و گسترده ادبیات، سعی داشته‌اند خود را درون دایره کوچک نادانی تثبیت کرده و در مرکز این دایره کوچکتر قرار بگیرند. ادبیات مرز نمی‌شناسد. اگر با به پیش کشیدن «ادبیات اقلیت» سعی در استفاده از نظریات جامعه‌شناختی و تحلیل وضعیت موجود بودید، فرق می‌کرد. آنگاه در سطح دیگری وارد گفتگو با شما می‌شدم؛ ولی فقط به ارائه سطحی این مسئله پرداخته‌اید؛ که تنها و تنها مسئله‌ای که به ذهن خطور می‌کرد همان توهم رقابت و سبقت برای تثبیت نام  و اولین شدن در حوزه تاریخ ادبیات آذری بود.

و در آخر: نوشته مورد بحث پارادوکس بزرگی در لایه‌های زیرین خود دارد. نویسنده دائما در پارادوکسی خنده‌آور گفته‌های خود را تکذیب می‌کند. جناب منتقد در خلال حرف‌هایشان از انتظام زبانی و ادبیات و محکوم کردن عطایی به سبب فاصله گرفتن از زبان خودکار می‌نویسند؛ در حالی که در سطرهای پیشین نوشته خود از فاصله گرفتن زبان شعر از زبان عادی و حادثه زبانی بحث می‌کنند.

بولود مرادی عزیز یک حکم کلی را بی هیچ استدلال واضح و روشنی بیان می‌کند که اگر کمی در موضع خود تامل می‌کرد شاید دچار این خبط نمی‌شد. به گفته ایشان صالح عطایی و بسیاری دیگر «فارسی فکر    می‌کنند و ترکی می‌نویسند». همان طور که گفتیم ارجاع شعر مدرن به خود زبان است. شاعر مدرن «در» تاکید می‌کنم «در» زبان خود می‌اندیشد.(همان که خودتان فرمودید: دیل دونیانین خالیقی دیر و همان زبان خانه ماست هایدگر مرحوم). صالح عطایی مثل خیل شاعران مورد اشاره آنجناب از پدر و مادری ترک زاده شده در یک شهر ترک‌زبان بزرگ شده با دوستان خود ترکی حرف می‌زده و حتی وقتی عاشق می‌شده به ترکی ترانه می‌خوانده و اگر زمانی فارسی می‌نوشته، بوده‌اند افرادی مثل آنجناب که متهم کنند که «ترکی فکر کرده و فارسی نوشته». اما صالح عطایی ادبیات خلق کرده و درست با زبانی که هنوز بین مردم اینجا زنده و باقی است. اصلاً اگر چنان ادعایی هم صحت داشته باشد، او شعر خود را دوباره در چنین زبانی نوشته است. فرض کنیم که او اصلن ترجمه کرده است[۶]. در کدام زبان سراغ دارید که چنین بده بستانی رخ نداده باشد؟! مگردر زبان انگلیسی، عربی، فارسی رخ نداده؟! زبان در مرکز همه این التقاط‌ها قرار دارد و ادبیات خود را بالاتر از این می‌یابد که وارد مناقشه در این موضوع بشود. اصلا برویم سراغ دروغ بزرگ منتقد: می‌خواهم بدانم در متنی که نوشته‌اید به چه زبانی فکر می‌کردید!؟ «بیزجه هر دیلین اینسانا بیر باشقا شخصیت قازانماسی یونونده، بویوک تاثیری واردیر» همان «هر زبان برای انسان از جهت به دست آوردن  شخصیتی دیگر تاثیر زیادی دارد» نیست؟! باور کنید اگر بخواهم برایتان مثال بیاورم باید کل متن را ضمیمه این نوشته می‌کردم. به ما بگویید اکثر آن ارجاع ها، آن اصطلاحات انگلیسی از کدام منبع بودند؟ مگر می‌شود به زبان خودمان باشد؟ آن جملات طولانی شبه متفکرانه آنجناب و اطلاعات به ظاهر علمی آن حضرت همه به زبان ترکی آذری اندیشیده شده بودند!؟ می‌شود همه آن گفته‌ها را علیه خودتان استفاده کرد. شما از همان ابتدا  تحصیل نظریه ادبی را به زبان آذری کرده‌اید!؟ این یک دروغ بزگ است جناب مرادی؛ دروغی خنده‌دار؛ مضحک و بودار. 


[۱] -متن به زبان فرانسه از «گلهای شر»نوشته بودلر «تو! خواننده ریاکار! ای همسان! ای برادر من!»
[۲] -منطق سنگ محک تفکر و استدلال است-رجوع شود به درس‌های اولیه منطق استاد خندان
[۳] -در این مورد مراجعه کنید به کتب سوسور و تالیفات دکتر صفوی در باب زبانشناسی و ادبیات
[۴] می‌توانید به همان منبع مراجعه کنید.
[۵] -شعر از(heine ,heinrich(۱۷۹۷-۱۸۵۶ شاعرآلمانی
[۶] -ساموئل بکت اکثر کارهایش را از زبانی که می‌نوشت خود به فرانسه یا انگلیسی ترجمه می‌کرد.
نوشته شده توسط آیدین مسنن در ساعت 17:14 | لینک  | 

     نقاشي از ايلهان برگ

 

كوسه ها در دريا گربه ها در خيابانند.كسي كه در كشتي مي ميرد  به دريا مي افكنند كسي هم كه در خشكي بميرد از ارتفاع به زمين ول مي­كنند پنجره را باز كرديم و ماهي مرده را پرتاب كرديم.باشد كه قبول باشد اين قرباني ما،كوسه­هاي خيابان،گربه­ها.

. . . . .

من تورو دوست دارم ولي حرف نزن وقتي حرف مي­زني  هزار نفر تو گوشم كف مي­زنن.

. . . . .

آیدین مسنن  

 

نوشته شده توسط آیدین مسنن در ساعت 21:54 | لینک  | 

دل مَرغ/"ايلهان برگ"

 

 

َمَرغي بود كه  ساكت و بي سر و صدا زندگي مي كرد

 در آناتولي ميانه،

قبل از قحطي.

از كوچكترين چيزي به هيجان مي­آمد

از پرواز يك پرنده  به سوي رود سرخ مثلا،

همچون رسيدن آب به ريشه اش

خوشحال مي­شد.

دنيا را ميگفت دنيا را

با هيچ چيز عوض نمي كنم.

 

 

حالا نمي خواهد زندگي كند.

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

تيك/"ايلهان برگ"

 

تيك

 

مي گويد

 

مرگ

 

تيك

 

ترجمه:آيدين مسنن

نوشته شده توسط آیدین مسنن در ساعت 20:41 | لینک  | 

                              

دارايي من


يك كتابخانه با كتابهایش
يك قاب عكس از كسي كه نام نمي برم
يك عدد دفترچه يادداشت
يك عدد جا عودي با ستاره و هلال برنجي
چند شاخه عود ليمو و كانابيس
كيسه خواب آمريكايي يادگار پدرم
قلاب ماهيگيري
يك عدد سيگار پيچ و كيسه توتون
يك عدد كيف كولي
يك تابلو نقاشي از گوستاو كيليمت
مداد تراش چوبي
جا مدادي با چند مداد و خودكار رنگي
يك عدد كامپيوتر ميانسال
دفترچه هاي خاطراتم
سه نفر عروسك
يك تخته گليم با طرح سيواستيكا در حاشيه
يك عدد موبايل
يك ميز بيضي بزرگ
زير دستي چوبي با گيره فلزي
يك آينه سنگي با قاب چوبي
ريش تراش آلماني
قارمان كوچك قديمي دست ساز عاج نشان
چراق قوه دستي روسي
ساعت سواچ ag 1997
آرشيو تيپ و سي دي موسيقي كلاسك و جاز
آرشيو فيلم
يك آلبوم عكس
آلبوم تمبر قديمي
يك دوربين ميني دي وي پاناسونيك
يك شمعدان با چند شمع قد و نيم قد
يك پرينتر رنگي قديمي كانون
يك عدد پيپ از چوب بلوط
عينك دودي خلباني ري بن
عينك طبي بدون فرم گرد دست ساز
جعبه ابزار كوچك
يك بطري بغلي ويسكي
تابلو قاب چوبي كوچك از بكت و ماركس
يك تخت خواب چوبي
چند دست كت شلوار و كراوات
چند دست لباس اسپورت
چراغ مطاله فلزي قديمي

نوشته شده توسط آیدین مسنن در ساعت 17:24 | لینک  | 

مدتهاست که اهسته آهسته کار ترجمه را پیش می برم.همزمان از چند شاعر مختلف شروع كرده ام شعر ها را مي خوانم و بر اساس سليقه  خاصي كه در نظر دارم شعر ها را براي ترجمه نهايي انتخاب مي كنم.و اما اين چند ترجمه کوچک پيش از موعد را به پيشنهاد دوست خوبم آمنه شیرافکن در وبلاگ قرار ميدهم.

اوزدمير آصف(۱۹۲۳-۱۹۸۱): 

                                     اوزدمير آصف

"شهاب"

اما من بيشترين چيز را

در كوتاهترين زمان برايت گفتم...

تنها به تو.

.....................

"قطعنامه"

ما مردگان جنگيم

و از اين  به بعد

در برابر هم نيستيم

اعلام مي كنيم.

........................

"مهمان سرا"

وقتی آمدی گریه کرده بودی

برای آنجا

بدان،بروی هم گریه خواهی کرد

برای اینجا...... 

......................

Incognito""

وقتی میبینمت

در یک آن میگذرد از سرمان

یک فکر.....

مثل یک دیوار از میانمان.

 

نوشته شده توسط آیدین مسنن در ساعت 5:8 | لینک  | 

 

يك روز گرگور زامزا از خوابي آشفته بيدار شد و فهميد كه در تخت خوابش به حشره اي عظيم بدل شده است.
مسخ/فرانتس كافكا



چند روز پيش وقتي كه از خواب بيدار شدم در تخت خود را نيافتم .درست در اوج نااميدي و اندوه ماه هاي اخير بودم.در بلند ترين مكان . درست آنجايي ايستاده بودم كه ميشود نشد ها را و نرسیده های از سرگذشته را با همه زشتيهايش ديد."راه گريزي نداري واز افق چيزي جز تاريكي به چشم نمي رسد و اينگونه بود كه مرگ چون افقي بود كه در مقابل خود می بینی" هر گونه تلاشي براي توجيه گذشته و آينده اندوهت را ژرف تر مي كند آنچنان وسواسي كه تهي مي كند اطرافت را و خالي از هرچه هستت مي كند
  همين زمان كلماتي به واقع زميني تر از هر آنچه بر ابراهيم اسماعيل را پاينده كرد بند بندت را لرزاند.كلماتي به واقع ملموس تر از هر آنچه استحمارِ تخيلِ درمانده ناچار به پذيرش آن است.بي آنكه انتظارش را داشته باشی وارد می شود و هر آنچه ساحل را آلوده بود در خود می بلعد و میرود

زيبا ترين دريا
آنست كه هنوز نرفته ايم
زيباترين كودك
هنوز بزرگ نشده است
زيباترين روزهايمان
آنست كه

هنوززندگي نكرده ايم

 و زيباترين كلامي كه
مي خواستم بگويمت
كلامِي است كه نگفته ام هنوز


ناظم حكمت

"Saat 4 yoksun

Nazim hikmet

saat dört yoksun
saat beş, yok
altı, yedi, ertesi gün
daha ertesi
ve belki kimbilir...
(...)
kitap okurum
içinde sen varsın
şarkı dinlerim
içinde sen
oturdum ekmeğimi yerim
karşımda sen oturursun
çalışırım,
karşımda sen
(...)
en güzel deniz,
henüz gidilmemiş olandır
en güzel çocuk
henüz büyümedi
en güzel günlerimiz
henüz yaşamadıklarımız
ve sana söylemek istediğim
en güzel söz
henüz söylememiş olduğum sözdür
o şimdi ne yapıyor?
şu anda şimdi, şimdi, şimdi
evde mi, sokakta mı?
çalışıyor mu, uzanmış mı, ayakta mı?
kolunu kaldırmış olabilir mi, hey gülüm
beyaz kalın bileğini nasıl da çırçıplak eder bu hareketi
o şimdi ne yapıyor
şu anda şimdi, şimdi, şimdi
belki dizinde bir kedi yavrusu var, okşuyor
(...)
belki de yürüyordur, adımını atmak üzeredir
her kara günümde onu bana
tıpış tıpış getiren sevgili
canımın içi ayaklar
ve ne düşünüyor, beni mi?
yoksa ne bileyim
fasulyenin neden
bir türlü pişmediğini mi?
yahut insanların çoğunun neden böyle
bedbaht olduğunu mu?
o şimdi ne düşünüyor
şu anda şimdi, şimdi
(...)
saat dört yoksun
saat beş, yok
altı, yedi, ertesi gün
daha ertesi
ve belki kimbilir

نوشته شده توسط آیدین مسنن در ساعت 4:45 | لینک  | 

  

همیشه  وقتی از دالان تاریک مادر بزرگ رد می شدم.چشمهایم را می بستم و یا به آن سوی  روشن دالان خیره می شدم.گامهایم را بلند می گذاشتم و بلند با کسی یا خیالی صحبت می کردم اینطور با پژواک قشنگ صداها ترس از تنهایی  فراموشم می شد این طوری حضور کلمات برایم حضور اشیاء و اشخاص بود.کسی می شنید که دارم عبور می کنم.کسی احساسم می کرد و من بودنم رایقین می نمودم وامیدواری ام را به روشنایی .حالا هم تکرار همان است این بار در تاریکی تنهایی هایم می نویسم تا امیدوارانه بوده باشم.

نوشته شده توسط آیدین مسنن در ساعت 19:33 | لینک  | 

دیر زمانی می شد که نقاشی و متن وبلاگ را تغییر نداده بودم.دلیل چندانی هم نداشت لزومی نمی دیدم ولی کم کم لزومش هم احساس شد./تقدیمنامه قسمت اول شعر سرزمین بی حاصل (تی.اس.الیوت)را با یاد دوست عزیزم محمود وخوشیها و لذتهای مشترکمان قرار دادم.

نوشته شده توسط آیدین مسنن در ساعت 20:6 | لینک  |